خیلی وقت بود که این وقت روز خونه نبودم ... صدای اذون مسجد محل ، یهو منو برد به اون زمانی که مادرم سفره رو گذاشته بود و از اون اتاق میگفت؛ بیا ناهار ... بیا غذا سرد میشه ... چقدر دل تنگِ اونوقتهام :-(