محسن جلالپور رییس اتاق بازرگانی ایران: زمانی که نوجوان بودم، فالوده فروشان ،تابستان ها و در هوای گرم،فالوده وبستنی می فروختند اما در زمستان ها در بساطشان حلوا و ارده پیدا می شد و چون هشت ماه از سال را حلوا می فروختند، به "موشو حلوایی" معروف بودند. یکی از روزهای گرم تابستان با اشتیاق رفتم که فالوده بخورم. هنوزدو قاشق نخورده بودم كه صداي همهمه ای از بازار شنیدم. عده ای به طرفداری از ملک منصوراسفندياري شعار می دادند.بازار را قبضه کرده بودند و بازاریان را مبهوت. من هم از خیر فالوده گذشتم و به دنبال جمعیت به راه افتادم. اطرافیان اسفندیاری در این نمایش بزرگ کم نمی گذاشتند و بساطی درست کرده بودند. تا تکیه میدان قلعه در انتهای بازار کرمان پیش رفتیم. اسفندیاری پشت بلند گوی تکیه قرار گرفت.کلی به شاه و خاندان پهلوی درود فرستاد و پس از آن برنامه هایش(وعده هایش) را اعلام کرد. قول داد خیابان های شهر را آباد، بازار را پر رونق و کرمان را شهر زیبایی ها کند. من پای صحبت هایش شهری را مجسم کردم با رودخانه ای پر آب،پر از زمین بازی با کلی مغازه شکلات فروشی .آن روز به مردم شربت دادند و پس از آن،همه به خانه ها و حجره هایشان برگشتند. آن روز آرزو کردم که بزرگ شوم تا بتوانم به اسفندیاری رأی بدهم تا او بتواند شهرم را زیبا کند. او آن سال موفق شد به مجلس راه پیدا کند و من هر روز مسیر کوچه و خیابان را به امید تغییر قدم می زدم. چندسال گذشت اما هیچ اتفاقی نیفتاد.کرمان همان کرمان قدیم بود.
امروز به خاطر نزدیکی به انتخابات به این موضوع زیاد فکر می کنم.واقعیت را بگویم. آن چه همیشه نگرانم می کند، این است که هیچ تغییری نکرده ایم.نه ما ونه اسفندياري ها.در ماجرای من و اسفندیاری، دو نکته مهم است. یکی این که تصورات من حتی فراتر از شعارهای او بود و من خیلی جلو تر از وعده های او به دنبال اتوپیای خودم بودم و دیگر این که اسفندیاری حتی به وعده هایی که داد عمل نکرد.نه تنها او،که 10 نماینده پس از او. کاش می شد انتظارهای خود را به درستی شکل می دادیم.بر آگاهی خود می افزودیم و حافظه بلند مدت خود را تقویت می کردیم.آن وقت ما فالوده خود مان را می خوردیم و اسفندیاری ها هم با زور شربت و وعده های دروغین وارد مجلس نمی شدند. ‎- دامون

2015-2016 Mokum.place