فاطمه میگه مرخصی هستی نمیری سرکار میگم بله بخاطر شما میخای بری نمایش خونم میبرمت بری نمایش وظهرم بیام دنبالت میگه خب میای خونه تنهای نهار چی برام درست ۶ بیام بخورم ازصبح میریم گرسنم میش