جلو خونوادش باهام بلند حرف میزد میگفتن تن صداشه ...دوسال شد جلوی عروس دایی خودش خونشون داد بهم زد که چرا نشسید حرف میزنید مثلا خواهراش گفته بودن تازه عروسن میشینن چیزی میگن اونم خبر میبره برای دایی واینا اینم اونم بادادودعوا گفت تو مهمونی دیگه حسابی کفری شدم اومدم به بابام گفتم اینطور دیگه مامانم گفت تو داری باج میدی خب بابا نمیحادش ...دیگه قهرکردم گفتم فقط فقط طلاق این فلانه .مادرش اومد گفت خب نمیخایم فامیلیم دشمن شاد بشیم و نمیخایم با دختر وداداش اینام حرف بزنی منم همونجا گفتم مگه خیلی بدید که میترسی من چیزی بگم یا اینکه اونا از بدیتون چیزی بگن بابام هم میگفت الهه زشته چیزی نگو شمابزرگتره احترام کن خفم میکرد منم میگفتم ..حالا مگه دوتا عروس جوون چی میگن اونم جالب حرفمون سر درس بود چون تازه دانشگاه میرفتم اونم میخاست انتخاب رشته کنه...