بازهم خفم کرد بابام .رفتم سرکار گفتم مشغول باشم بازهم سختگیریش شروع شد به غدا وخوراکی دیگه سرد شدم دیگه بی اعتنا شدم دیگه تلاش نکردم برا ادم شدنش دیگه به بابام نگفتم شدم کارگر خونش