کتک میزد سکوت کردم چون بی فایده بود ...انقدر توخودم ریختم تا روانی شدم کارم گریه بود میرفتم سرکار سلام نمیکردم مثل ۸ساعت ساکت بودم کارمو میکردم میومدم...تو عروسی میرفنم میزدم توجمع زیر گریه ..عیدشد همینطور بابامم دیگه فهمیده بود این ادم نیست عداب وجدان گرفت خودشم سکته کرد جوری که من خونشون بودم بااونحال بدتر میشد یادمه میگفتن مادرشوهرم یکروزم نگهم نداشت خونش نگفت پسرمن اینکارو کرده بااین حتی میگفتن از وقتی رفته پیش بابای تو حقوق خوب نمیگیره بیگاری میکشن از بچمون اینهمهمال داشتن برای بچشون سرمایه نکردن