تو اوج بیماریم من میگفتم سالمم دارو نمیخوردم که میگفتن تو اب حل میکردن بهم میدادن...منم گریه میکردم یا حتی چشم باز میخابیدم ..دیگه داشت بابام ازبین میرفت میدید چکار بامن کرده که منو چندماه هفتگی میرفتم خونه عمو وعمه که مراقبم باشن اون مرتیکه دریغ ازخرج ...بعد به بابام الکی میگفتن من خوبم وخونمم ومشغول کارمم .ماهی یکبار اونم وقتی قرص میخوردم اروم بودم میرفتم خونه بابام چندساعتی بعد دوباره میبردنم خونه یکی ...بیمارستانم بستری شدم میرفتم دکتر بادکتر دعوا میکردم خودت دیونه ی نسخه پاره میکردم حتی یکبارم خواهرم گفتزدی تو صورتش

2015-2016 Mokum.place