روز به روز بدتر شدم وبابتم بهتر دیگه اومدم خونه خودشون میدیدن شبا چشمم بازه بدنم تیک گرفته میبردنم بیمارستان سرم وارامبخش بعدجوری شده بودم وقتی این مرتیکه وبابامو میدیدم تیک میگرفتم بی اختیار دستم حرکت میکرد که دیگه خون تو سرمم رفت وبرگشت داشت ..پرستارام میگفتن کسی نیاد میگفتن وقتی سرم وارام بخش بدستت بود تو انگار میخابیدی هم چین که میخاستن بزارنت توماشین بیدار بودی