اگر بابام یکبار به گریه روزاول که میخاستیم میریم ازمایش گوش میداد اینطور نمیشد ...یا بعداز جشن وتوعقد حتی بعداز عروسی .......ولی ۹سال شد که فهمید این درست نمیشه روزی که روی خودش دست بلند کرد ودید وروری که دست من شکست نوید ونفهمید روری چاقو به پاهام پرت کرد بازم نفهمید.روزی که یادگاری روی صورتم گداشتن تفهمید.روزی که رانی بطرف پرت کرد بخیه های شکمم پاره شد بازهم نفهمید.روزی هربار بدنمو سوزوندن نفهمید ...حتی وقتی مجبورم کرد در زودپزپراز حبوبات بازکنم تمام بدن ن وصورتم سوخت تا یکماه با صورت کامل پانسمان و بدن ودست پانسمان اومدم ورفتم سرکار که خرج خودمو بچمو بتونم بدم بازم نفهمید ...بدن سیاه وکبودم دیدن نفهمید...بابام میگفتن ازغصه من سکته کرده عذاب وجدان داره از انتخابش برای من ولی باج داد مدام هیچی رو ندید روزی دیدکه خیلی دیربوداعتیادش بدرک اذیتاش بکنار بددهنیش بکنار جلوی چشم خودم بادوستای عوضیش میومدن خونه و خانم میاوردن بکنار سروصداشون بکنار میرفتم تو اتاق درو میبستم وگریه میکردم یادمه اونشبا میرفتم فرفر ولی حرفی نمیزدم میگفتم دلم گرفته وگریه میکنم واین حرفا یکنفر یادمه میگفت توهم که فقط ناله میکنی معلوم نیست چته ...حتی یکباربادوستاش وووو

2015-2016 Mokum.place