باز میخوان برن مشهد و من از الان ترس همه وجودمو گرفته ... از الان یه بخش بزرگی از مغزم هی باز راه می افته میرسه به چهارراه شهدا و میره سمت بست طوسی و باز برمیگرده و با سر میخوره به دیوار واقعیت ... نمیدونم خوشالم یا ناراحت یا بی تفاوت .... از جهت دیگم میره سمت تقی آباد و میرسه به سینما هویزه و باز با سر میخوره به واقعیت جدید ... از اونجا راه می افته میره سمت احمدآباد و میپیچه تو ابوذر و یادش میاد اونجام خاطرات عوض شده / خلاصه فکر کنم تا اسفند که واقعا بریم مشهد خل میشم