لبم كاروانسرايی قديميست. من نبودم كه اين كاروانسرا بود. پي اش را من نكندم، بنايش را من بالا نبردم، ديوارش را من نچيدم. من كه آمدم، او ساخته بود و پرداخته...قلبم كاروانسرايی قديميست. من اما صاحبش نيستم. صاحب اين كاروانسرا هم اوست. كليدش را به من نميدهد، در ها را خودش ميبندد، خودش باز ميكند، اختيار داری اش با اوست. اجازهء همه چيز. همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند.هیچکس نمی تواند بماند که مسافرخانه جای ماندن نیست. می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.کاش قلبم خانه بود،خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم میشد. می آمد و می ماند و زندگی می کرد. سال های سال شاید... #در_سینه_ات_نهنگی_می_تپد ____ #عرفان_نظر_آهاری