#مولانا میفرمایید؛
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟ عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی ‎- جولیا پندلتون
یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی بدین مفتاح کوردم، گشاده گر نشد مخزن کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی که سلطان‌السلاطینی و خوبان جمله طغرایی حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟! جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی جهان راضیست و می‌داند که صد لونش بیارایی شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می‌آیی بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن تو خندان‌روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت عطا و بخشش شادت، نه نسیه‌ست و نه فردایی به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟ چنین تنها چه می‌گردی؟ درین صحرا چه می‌کاری؟ زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری مرا گویی: « چه می‌گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟ سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان سلام علیک بی‌پایان، بر آن کرسی جباری چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان وگر قربان نگردی تو، یقین می‌دان که مرداری خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان چرایی بی‌نمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟ رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها ‎- جولیا پندلتون
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را بی‌رنگ چه رنگ بخشد او مرجان را مایه بخشد مشعلهٔ ایمان را بسیار بگفتیم و نگفتیم آن را ‎- جولیا پندلتون
ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کو جوید عقیق و مرجان آن باغ‌ها بخفته وین باغ‌ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان جان‌هاست نارسیده در دام‌ها خزیده جان‌هاست برپریده ره برده تا به جانان جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می‌کرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی‌نمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می‌خوان گفتم همین سیاست می‌کن حلال بادت صد گونه دفع می‌ده می‌کش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان‌ها آن می نیاید آسان ‎- جولیا پندلتون
دامن کشانم می‌کشد در بتکده عیاره‌ای من همچو دامن می‌دوم اندر پی خون خواره‌ای یک لحظه هستم می‌کند یک لحظه پستم می‌کند یک لحظه مستم می‌کند خودکامه‌ای خماره‌ای چون مهره‌ام در دست او چون ماهیم در شست او بر چاه بابل می‌تنم از غمزه سحاره‌ای لاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من او مرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکاره‌ای در صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشی در سینه دلبر دلی چون مرمری چون خاره‌ای اسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهان تو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پاره‌ای روزی ز عکس روی او بردم سبوی تا جوی او دیدم ز عکس نور او در آب جو استاره‌ای گفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمین ناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچاره‌ای شکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفم در باغ نصرت بشکفم از فر گل رخساره‌ای آن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمان بود این تنم چون استخوان در دست هر سگساره‌ای خورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طرب در شهر خویش آمد عجب سرگشته‌ای آواره‌ای اندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهن عیسی درآمد در سخن بربسته در گهواره‌ای در دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشی سر برنیارد سرکشی نفسی نماند اماره‌ای خوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقان وارست جان عاشقان از مکر هر مکاره‌ای جان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملک نبود دگر زیر فلک مانند هر سیاره‌ای مانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهان آن رخنه جویان را نهان وا شد در و درساره‌ای بی‌خار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذل زیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشاره‌ای خاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنان مانند نرگس چشم شو در باغ کن نظاره‌ای ‎- جولیا پندلتون
رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می‌دان که نام او جنید و بایزید آید درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی‌پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید خطر دارند کشتی‌ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید ‎- جولیا پندلتون
جان را جستم ببحر مرجان آمد در زیر کفی قلزم پنهان آمد اندر دل تاریک به راه باریک رفتم رفتم یکی بیابان آمد ‎- جولیا پندلتون
برگذری درنگری جز دل خوبان نبری سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری نعمت تن خام کند محنت تن رام کند محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری آه گدارو شده‌ای خاطر تو خوش نشود تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری هیچ نبرده‌ست کسی مهره ز انبان جهان رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری ای کشش عشق خدا می‌ننشیند کرمت دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری گر چه که صد شرط کنی بی‌همه شرطی بدهی ز آنک تو بس بی‌طمعی زر به حرمدان نبری ‎- جولیا پندلتون
ای امتان باطل بر نان زنید بر نان وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان حیوان علف کشاند غیر علف نداند آن آدمی بود کو جوید عقیق و مرجان آن باغ‌ها بخفته وین باغ‌ها شکفته وین قسمتی است رفته در بارگاه سلطان جان‌هاست نارسیده در دام‌ها خزیده جان‌هاست برپریده ره برده تا به جانان جانی ز شرح افزون بالای چرخ گردون چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش کوتاه عمر و ناخوش همچون خیال شیطان ای خواجه تو کدامی یا پخته یا که خامی سرمست نقل و جامی یا شهسوار میدان روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا اندر هوا به بالا می‌کرد رقص و جولان هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران گفتم که در چه شوری کز وهم خلق دوری تو نور نور نوری یا آفتاب تابان گفتا دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان گفتم که ای امیرم شادت کنار گیرم بسیار لابه کردم گفتا که نیست امکان گفتم بیا وفا کن وین ناز را رها کن شاخی شکر سخا کن چه کم شود از آن کان گفتا که من فنایم اندر کنار نایم نقشی همی‌نمایم از بهر درد و درمان گفتم تو را نباید خود دفع کم نیاید پنجه بهانه زاید از طبعت ای سخندان گفتا ز سر یک تو باور کجا کنی تو طفلی و درست ابجد برگیر لوح و می‌خوان گفتم همین سیاست می‌کن حلال بادت صد گونه دفع می‌ده می‌کش مرا به هجران زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی خامش در زبان‌ها آن می نیاید آسان ‎- جولیا پندلتون
این مولانا چقدر پر حرف بوده و نمیدونستم. ‎- ♕Dr. Eynollah ♕
@eynollah آره دکتر:-)) من فقط بخش مرجانش رو میگذارم ‎- جولیا پندلتون
دستت درد نکنه. ‎- ♕Dr. Eynollah ♕
@eynollah خو اهش میکنم ‎- جولیا پندلتون

2015-2016 Mokum.place