عجز یا قدرت به دستهام نگاه می کنم. ناتوانم. با این دست ها نمی تونم سر کسی رو بگیرم، پلک هاشو بکشم بالا و چشم هاشو باز کنم و بگم نگاه کن! ببین واقعیت رو! نمی تونم به مغز کسی دست پیدا کنم، فکرهای کهنه و محدودش رو بردارم بریزم بیرون و چیزی نوتر و به روزتر بریزم توش... با این دست ها حداکثر فقط می تونم سکان هدایت زندگی خودمو به دست بگیرم تا شاید دور بشم تا حد امکان از این همه عقب موندگی فکری و ذهنی.