سحرگاهی ربودندش به نیرنگ کمند اندازها از دره تنگ گوزن کوه ها در دره بی جفت گدازان سینه می ساید به هر سنگ سمندم ای سمند آتشین بال طلایی نعل من ابریشمین یال چنان رفتی بر این دشت غم آلود که جز گردت نمی بینم به دنبال تن بیشه پر از مهتابه امشب پلنگ کوه ها در خوابه امشب به هر شاخی دلی سامان گرفته دل من در برم بی تابه امشب غروبه ، راه دور و وقت تنگه زمین و آسمان خونابه رنگه بیابان مست زنگ کاروانهاست عزیزانم چه هنگام درنگه