ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت تو حرف معمایی خواندن نتوانندت بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان زهر است اگر آبی در کام چکانندت در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم گر جان بدهند ای غم از من نستانندت گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده گر نافه نهان داری از بوی بدانندت -ه.الف.سایه-