Avatar for vahid
اومدنی راننده تاکسی زنگ زده بود به یکی که فکر می‌کنم خواهرش بود. آش پخته بود و می‌گفت بیا ببر. دلم خواست. زنگ زدم به مامان سفارش دادم
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10